از شمارۀ

یادِ آنچه از یاد برده‌ایم

روزنگاریiconروزنگاریicon

خدای دورریختنی‎‌ها

نویسنده: نیلوفر قاآنی

زمان مطالعه:6 دقیقه

خدای دورریختنی‎‌ها

خدای دورریختنی‎‌ها

مهم‌ترین مسئله، عمق چیزهاست. دو زانو نشسته بودم جلوی کشوی به‌هم‌ریخته‌ای که بالاخره تصمیم گرفتم مرتبش کنم و کشفم را مثل ارشمیدس هی با خودم تکرار کردم. من چیزجمع‌کنِ قهاری هستم و همین عادت، این کشو را ساخته است. یک روزی مامان آمد بالای سرم و گفت: «خرت و پرت‌هات رو جمع کن یکم جا باز شه». خرت و پرت، این دقیقاً لفظی بود که مامان برای همه آن چیزها به کار برد تا بگوید بی‌ارزشند و جایی در جهان ندارند و باید دور ریخته شوند تا جا برای چیزهای دیگر باز شود. حق هم داشت. این کشو، گنجینه‌ای شخصی سردردآوری از لحظات خاصی از زندگی بود که برای هیچ‌کسی در دنیا اهمیت نداشت. حتی گاهی فکر می‌کنم اگر با وسواس از گزند اثاث‌کشی و خانه‌تکانی سالم نگه‌شان نداشته بودم، حالا برای خودم هم اهمیتی نداشتند.

من با جمع کردن این چیزها، سپر دفاعی محکمی در برابر فراموشی ایجاد کرده بودم؛ چون قویاً مصرم که چیزها به غیر از جِرم فیزیکی یک جِرم معنوی هم دارند. جرم فیزیکی فضایی را در سطح زمین اشغال می‌کند و جرم معنوی فضایی را در عمق قلب. برای محاسبه جرم فیزیکی فرمول‌های ثابتی وجود دارد، فرمول‌های جرم معنوی اما خیلی شخصی‌ست؛ شخصی از آن جهت که من نمی‌توانم برای هیچ‌کس شرح بدهم که یک برگه فاکتور ۲۳۳ هزارتومانی پیتزای ایتالیایی مخصوص، سیب‌زمینی ساده و دلستر لیمو چه‌قدر سنگین است. یا بلیت یک سانس سینما در ظهر پاییزی سال ۹۸ برای من نماد فتح کردن کدام قله‌هاست. من برگه‌ی ورود به کنسرت گروه پالت در دانشگاه را نگه داشتم و یک صفحه از جزوه‌ی جرم‌شناسی‌ام و تقویم رومیزی‌ای که در اولین مسافرت تک‌نفره به تهران خریدم. صفحه‌ی اول کتاب کلاس هشتم را که متن یک آهنگ را رویش نوشته بودم و هر زنگ تفریح با دوست‌هام مثل یک بند موسیقی متعهد، تمرین می‌کردیم. من دلیل منطقی‌ای نداشتم که جلد کاغذی سه‌تفنگدار را به کتابخانه دبیرستانم پس ندهم، اما پس ندادم و گذاشتمش توی این کشو. مسخره‌ترینش شاید پوست شکلاتی باشد که از اولین شب‌شعری که در ۱۵ سالگی رفتم، نگه داشتم. چون آنجا بود که جرئت کردم با صدای بلند شعرم را بخوانم و تا مرزِ گریه، نقد و تخریب شوم.

دلیل نگهداری این چیزها شرح‌دادنی نیست و اگر هم باشد، کسی حوصله شنیدنش را ندارد. این سپر چهل‌تکه در برابر فراموشی، با تمام وصله‌پینه‌هایش، آدم را تنهاتر می‌کند چون به یادش می‌آورد که در جمعی‌ترین خاطرات، باز با خودش و آنچه به دست می‌آورد تنهاست و حتی در یک خاطره‌ی دونفره، تلقی‌ها و برداشت‌ها یکی نیستند. یکی به‌هم می‌ریزد و می‌رود و دیگری می‌ماند، ته‌مانده‌ها را جمع می‌کند و عامدانه می‌کوشد کیفیت جزئیات را فراموش نکند.

برای همین بود که وقتی اولین بار با «موزه پهلوان رستم» مواجه شدم، احساس کردم کسی کشوی کوچکم را درک کرده است. قرار بود برای کلاس جستارنویسی ــ بهترین کلاس زندگی‌ام ــ بازدیدی داشته باشیم از موزه کوچک و گمنامی در نزدیکی طوس. بازدیدی که به توانایی روایت‌گری بر اساس مستندات کمک کند. من اما، با تمام فکرهای توی سرم که آن کشوی کوچک را ساخته بودند؛ روایتی انتزاعی از این موزه ساختم.

بر همین اساس، به نظر من، مهم‌ترین مسئله‌ی موزه پهلوان رستم، مسئله عمق است. عمق تنهایی آدمی که برخلاف ترکیب دهان‌پرکن پهلوان و رستم، در معیارهای اسطوره نمی‌گنجد. اسطوره‌ها خرق عادت می‌کنند و نامشان به نظم یا نثر ثبت می‌شود تا قرن‌ها بعد مردم داستان‌شان را به یاد بیاورند. پهلوان رستم و موزه‌اش اما، همه آن چیزهایی را که بقیه فراموش می‌کنند، بی‌هیچ ادعایی برای جاودانگی در خود جمع می‌کنند. حتی اگر نتیجه‌ی عملی‌اش این باشد که آدم‌ها بیایند، ببینند و بگویند: «ای وای! چه جالب!» و یکی دو گیگ عکس و فیلم بچپانند توی گوشی‌شان و سه چهارتا استوری بگذارند که ۲۴ ساعت بعد از بین می‌رود.

عمق تنهایی پهلوان رستم چاه عمیقی‌ست که خودش درونش سنگ انداخته، بعد از صدای برخورد سنگ و آب ذوق کرده و هر چه به دستش رسیده را جای سنگ انداخته در چاه تا پر شود. این موزه‌ی کمترشناخته‌شده‌ی گوشه‌ی مشهد، همان چاه است. چاهی برای فراموش نشدن چیزهایی که در طول زمان، فراموشی سرنوشتِ محتوم‌شان است. چاهی زنده و جوشان؛ زنده به این معنا که موزه‌ها همیشه مربوط به گذشته‌اند. این موزه دارد زور می‌زند گذشته را در حال استمراری بگنجاند؛ چون راوی‌اش هنوز زنده است و مهم نیست که آن کفش‌های روی دیوار واقعاً اولین اسکیت‌های ایرانی‌اند یا نه، او تصمیم می‌گیرد چیزها این‌طور باشند و همان‌طور می‌شوند. کن؛ فیکون. او در مساحت چندصدمتری زمینی که آخرین ارث باقی‌مانده‌ی اجدادش است، خدایی می‌کند بر دورریختنی‌ها، بر فراموش‌شده‌ها.

دست یافتن به ذهنیات کسی که چهارتا ساعتِ بدون باتری را می‌گذارد روی یک دیوار و ماشین تایپ و دوچرخه و میل زورخانه را کنار هم قرار می‌دهد، کار راحتی نیست ولی من، دوست داشتم یک چای دیگر در آن لیوان‌ها که مطمئن نبودم تمیزند یا نه، بخورم و با خود پهلوان رستم بیشتر حرف بزنم و بپرسم حقیقتاً برای فراموش نشدن تاریخ پهلوانی این کارها را کرده؟ و شرم نکنم از اینکه بگویم به نظرش روایت قصه‌ی نعل اسب‌های پهلوان یزدی در حدود یک قرن پیش، ارزش این‌همه شلوغی را دارد؟ آدم‌ها روزی هزاران چیز فراموش می‌کنند، فردا صبح چیزهایی را از نو می‌سازند و باز فراموش می‌کنند. پس چرا کفن مجلل پهلوان جیگی‌جیگی که الان بی‌شک به خاک برگشته را نباید فراموش کنند؟ و در نهایت، ایده‌ی جرم معنوی اشیا را برایش شرح بدهم و ازش بخواهم حساب کند با چند کامیون و تریلی می‌شود این‌همه معنا را که او از دورریختنی‌ها تولید کرده است، بیرون برد؟

من این چیزها را آن‌جا که بودم از او نپرسیدم؛ از خودم پرسیدم وقتی که نشسته بودم رو به روی کشوم و بین کوهِ خرت‌وپرت‌ها به مچ‌بند بیمارستان نگاه می‌کردم که آخرین روز بستری بودن در بیمارستان، یواشکی سپردمش دست خواهرم که برایم نگه دارد و حالا اینجا بود. نه چون برای بقیه مردم جهان، حفظ نشانه‌ای از بستری‌بودنم اهمیت داشته باشد؛ مسئله نمایش گذشتگان و میل به بقا در یاد آیندگان نیست. مسئله، فراموش نکردن چیزهایی است که نباید در طول زندگی از لای انگشت‌های آدم سر بخورند و از دست بروند. درست مثل موزه‌ی پهلوان رستم، مسئله چیزی‌ست مربوط به چاه تنهایی آدم‌ها و مصالحی که با آن‌ها پرش می‌کنند.

نیلوفر قاآنی
نیلوفر قاآنی

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.